قالب وبلاگ

نه آنکه «تکرار تاریخ» باشد؛

نه.

شیعه ی تو را کشتن

نه رسم تاریخ

که عادت تاریخ است.

و هنوز هم از دل این تاریخ پرخون و پر جراحت

دلهایی بیدارند

و بیداتر می شوند

و از دل برمی آورند: «دنیای ما، علی(ع) است!»

تاریخ

روزهای تاریک بسیاری دیده است.

گویی

خداوند توانا

منتظر مانده است

تا ببیند قابیلیان

چگونه با کشتن برادرانشان

خود را به قعر می کشند.(1)

امروز

درست در شور سرمستی ابلیس

و همدستی فرعون و شمر

دل ما

در هر سحرگاه

دلبسته تر به فریاد جبرئیل(ع) می شود

و انتظارمان شنیدن این بانگ است:

«یاری کنید آل محمّد را»!(2)

گوئیا

هر روز در پای سجّاده های خونینمان

دستهای قطع شده مان را برای شهادت دادن بالا گرفته ایم و

لبهای خشک و سرخمان را از هم گشوده ایم و

گفته ایم:

«بکشید ما را؛ ما بیدارتر می شویم.»(3)

تازه می فهمم

وقتی می گویند یاران یوسف زهرا(س)

فولاد آب دیده اند،(4)

و آب و آتش و خون و تیرگی

بر دل آنها اثری ندارد

معنایش چیست!

رازی دارد؛

و آن را

چز شیعیان تو

ای مولای بی همانند هزاره ها

نمی دانند!

آهسته می گویم:

یک «یا علی» که می گوییم

دلمان به امیر هدایتگری قرص و محکم می شود

که تابندگی اش

مجالی برای تاریکی نمی گذارد.

ما را به خون رنگ کرده اند؛

قرنهاست،

ما به ذکر تو زنده ایم...

پی نوشت:

1. وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ؛  و البته نباید کسانى که کافر شده‏اند تصور کنند اینکه به ایشان مهلت مى‏دهیم براى آنان نیکوست؛ ما فقط به ایشان مهلت مى‏دهیم تا بر گناه [خود] بیفزایند، و [آنگاه‏] عذابى خفت‏آور خواهند داشت. آل عمران، آیه ی 178.

2. اشاره به یکی از نشانه های حتمی ظهور: صیحه جبرئیل (ع) در سحرگاه بیست و سوم ماه رمضان.

3. سخنی مشهور از امام خمینی(ره).

4. روایت معصوم: «به یک نفر در آن زمان نیروی چهل مرد داده می شود و دل او را از قطعه فولاد سخت تر می شود. اگر به کوه های آهن روی آورد آن ها را قطعه قطعه می کند. شمشیر های خود را از پیکار باز نمی دارند جز هنگامی خدای تبارک و تعالی از آن ها خشنود باشد.» منتخب الاثر، ص 486. الزام الناصب، صص 22 و 139. یاران امام زمان(علیه السلام)؛ مجموعه روایات مهدوی، گروه پژوهش مؤسسه فرهنگی موعود، انتشارات موعود عصر(عج)، تهران سال 1390، چاپ دوم، ص 49.


[ ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ کانون اقامه نماز طه ] [ گواه () ]

به یابنده: ای که این دفتر چه را پیدا می کنی، اگر مَردی، آن را به یکی از نشانی های زیر برسان، اگر هم مرد نیستی که یک فکری به حال نامردی خودت بکن.

 کتاب با این جمله شروع می شود. این کتاب، دفترچه یکی از شهدای جنگ تحمیلی «سعید مرادی» در لشکر 17 علی‌بن‌ابی‌طالب‌(ع) است  که مسؤل یکی از گروه‌های تفحص شهدا در میدان رزم یافته است. 

او در این کتاب از هم‌رزمانش، دوستی ‌هایش، صمیمیت و خلوص رزمندگان، شوخی‌ها و خنده‌ هایشان، مناجاتها و راز و نیازهای خالصانه در تاریکی‌های شب، زیارت امامان معصوم (ع) در خواب و... می‌گوید. همچنین او از نبرد تن ‌به ‌تن با دشمن، مشاهده ی صحنه شهادت رزمندگان و آموزش‌هایشان در آب و خاک نیز گفته است.

شهید مرادی در دفترچه ‌اش، آدرسهایی را نوشته و وصیت کرده دفترچه را به یکی از این آدرس ها بفرستند.

حال این دفترچه را «علی مؤذنی» به صورت کتاب درآورده و در اختیار علاقه مندان قرار داده است. این دفترچه خاطرات 6 سال حضور شهید مرادی در جبهه است که به قلم خود او نگاشته شده است.

«نه آبی نه خاکی» کتابی است که هم خنده ی آدم را در می آورد و هم اشکش را...

بخشی از کتاب را در ادامه می خوانیم:

حالا که به موانع آبی عادت کرده ایم، می توانم ادّعا کنم که زندگی در آب زندگی نرمی است و من تعجّب می کنم که چرا با آنکه دو سوم بدن ما آب است و یک سومش خشکی، ما در خشکی زندگی می کنیم؟! زمین هم همین طور است. دو سوم آب و یک سوم خشکی. از این تشابه چه چیزی را می توان دریافت؟ من فکر می کنم اگر ما آبزی بودیم، زندگی همیشه تمیز می بود؛ چرا که آدمها با هر گناهی که می کردند، وزنشان سنگین تر می شد و همین باعش می شد در آب فرو بروند و در عوض آن که نیکی می کرد، وزنش سبک تر می شد و هر چه بیشتر به سطح آب می آمد. نیکان بر سطح آب می زیستند و بدان در عمق و خوب و بد جدا بودند.

یک اعتراف: آب میل به فرو کشیدن من به عمق دارد. یعنی وزن گناهان من اینقدر سنگین است؟

و یک نکته: هر چه شهید در آب دیده ایم، بر سطح بوده؛ طوری که انگار بر کف دستهای آب بالا آمده است یا به تعبیری دیگر آب شهید را به آسمان تعارف کرده است و چه بسا هدیه داده است!

کتاب «نه آبی نه خاکی» با قلم علی مؤذّنی برای بار نهم توسط انتشارات سوره ی مهر در سال 1390 منتشر شد.

[ ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:٥٢ ‎ب.ظ ] [ کانون اقامه نماز طه ] [ گواه () ]

 غروب بی تو آنقدر کش می آید که استخوانهای مظلومیتمان فریاد رس می طلبد در انتظار بانگ جرسی که از کعبه سر می دهی.

بیداری شبهای انتظارمان را عطر یاس سرشار می کند.
چه بهشت روشنی از گلوی ابرها می بارد
که بعد از دریا،
تنها تو می دانی ضریح بی نشانش را
مهتاب که بریزد، نسیم شانه می زند پریشانی گیسویت را
که رستاخیز زمین نزدیک تر شود.

مرا به سیاهی شب ها چه کار
که هیچ ظلمتی، ذره ای از قامت آفتابی ات نخواهد کاست.
قسم به نام روشن خورشید وقتی که خیبر را به تحیر وا داشت
وبه فرق شق القمر شده ی عشق وقتی به فزت ربی متوسّل شد
از راهی که تو در کوله داری باز نخواهم گشت.
حتّی اگر تمام جاده ها گام های مسافرت را فراموش کنند
که هر وقت تو به آینه بنگری صبح می شود...


[ ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:٤۳ ‎ب.ظ ] [ کانون اقامه نماز طه ] [ گواه () ]

می گوید: به حال زندانی های پشت میله های زندان فکر کرده ای؟ آن قدر به در و دیوارهای زندان زل زده اند که همه سوراخ ها و خط خطی های روی دیوارها را حفظ شده اند.
هروقت دلشان کمی امید خواسته به روشنایی پشت دیوارها فکر می کنند.

گوششان به اخبار نیم روزی و شبانگاهی ست تا مگر لایحه و مصوبه ای به نفعشان صادر شود و برای آزادی شان تصمیم تازه ای گرفته شود.

روزی چندبار از خودشان می پرسند: «چه شد که سر از این جا درآوردم؟»؛ بعد، آینده را هی ورق می زنند و به کارهای خوبی که بعد از رهایی می توانند انجام دهند، فکر می کنند.
می گوید: دنیایی که بدون اماممان برای خودمان ساخته ایم، کمتر از این زندان است؟ ببین چطور زندانی گناهانمان شده ایم! هرکداممان یک میله را هم که علم کرده باشیم، چه فاصله تنگ و تاریکی بین خودمان و اماممان انداخته ایم!

صاحبمان آن قدر این دوشنبه ها و پنج شنبه ها کارنامه هایمان را زیر و رو کرده و لا به لای آن همه خط خطی دنبال کمی توبه و برگشت بوده که شماره پرونده همه مان را از حفظ شده.
چقدر بعد از هر نماز منتظر کمی زمزمه «الهی عظم البلاء» و «اللهم کن لولیک الفرج» و دیدن شور و شوق ما مانده است که دست آخر خودش دست هایش را بالا برده و سلامتی شیعه اش را ذکر گفته.

آن قدر نقشه ی ظهور و تمدّن الهی را مرور کرده است و  همه ی مهندس ها و معلم ها و نقاشان و نویسندگان این تمدّن را با نامشان دعا کرده که بهتر از هرکسی می داند بعد از این همه وقت، برای ساختن دنیایی تازه، روی کدام شیعه اش حساب باز کند. شهرسازی اش را به که واگذار کند، قلمی که قرار است دنیا را رنگ تازه ای بزند به دست کدام نقاش بدهد، خبرنگاری که قرار است روز ظهور را ثبت و ضبط کند از کدام گروه بیرون بیاید؟

می گوید: این میله های گناه را این قدر محکم در زمین فرو نکن. بگذار دل صاحبمان خوش باشد که چند ساعت بعد پشیمان می شوی و میله ها را با دست خودت بیرون می آوری.
فرصت اوج گرفتن و نفس کشیدن در حال و هوای ظهور را سهم آزادی های خودت کن!

[ ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ کانون اقامه نماز طه ] [ گواه () ]

حاج غلام عباس حیدری دستجردی ساکن قم می‌گوید:

عصر روز جمعه ‌ای بود که در مسجد بالا سر حضرت رضا (علیه السّلام) نشسته و مشغول دعا بودم که یک دفعه دستی از بالای سرم پایین آمد و کتاب «مفاتیح» را از دستم گرفت، دعائی را از مفاتیح به من نشان دادند و فرمودند: «این دعا را بخوان!»

من کتاب را گرفتم و دعائی را که قبلا می‌ خواندم، ادامه دادم.  دیدم برای مرتبه دوّم و سوّم دستور خواندن همان دعای مخصوص که چند مرتبه خواندم را دادند. در این حال یک دفعه به خود آمدم که این چه دعایی است که سه نوبت این سیّد که بالا سر من ایستاده، امر به خواندن می ‌کند؟ نگاه کردم، دیدم «دعا در غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) است.

سر بلند کردم تا از او تشکر کنم، کسی را ندیدم به خود گفتم: «وای بر من که امام خود را دیدم و نشناختم.»

آن دعائی که سفارش شد و چند مرتبه خواندم این بود:

«اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِیَّکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی‏؛

خدایا خودت را به بن بشناسان که اگر معرفت درباره ات نیابم، رسولت را نخواهم شناخت. خدایا رسولت را به من بشناسان همانا اگر او را به من نشناسانی، حجتت را نخواهم شناخت. خدایا حجتت را به من بشناسان؛ همانا اگر نسبت به حجتت معرفت نداشته باشم، از دینم گمراه می شوم.» 

کتاب شیفتگان حضرت مهدی (عج) جلد اول ص 145؛ به نقل از سایت اندیشه قم 

[ ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ کانون اقامه نماز طه ] [ گواه () ]

می نشینم بر فرش سجّاده ام؛
آنجا که تمام رازهایم را به تو گفته ام؛ 
آنجا که نیازهایم را به سوی تو آورده ام.
سجّاده ای که رو به سوی نشان تو، 
کعبه، 
پهن کرده ام و 
سجاده ی دل را به افق «یار» انداخته ام.

من،
بنده ات،
دستهایی را به سویت دراز کرده ام که –باور دارم- جز به کرم تو، پر نمی شود.
آنگاه
نه برای ریز و درشت زندگی خودم
نه فقط برای «من»
که برای دیگران دعا می کنم.
برای همه...
حتّی آنهایی که دلخوشی ام نیستند.
چرا که به یاد دارم: 
«من» خواستن در برابر تو... تویی که مالک هر چیزی؛ 
تویی که ملائکه لحظه ای از عبادتت خسته نمی شوند؛ 
تویی که هر چه در آسمان و زمین است برای توست، 
تویی که برترین مخلوقات، در مقابلت بنده ای کوچکند... 
در مقابل تو، اینگونه حاجت خواستن، «من» نمایی است! 
منی که با آنکه خرد و کوچک بود، به حساب آوردی اش؛ 
منی که تو آفریدی اش؛ 
تو نعمتش دادی؛
تو رشدش دادی؛ 
تو غذا خوراندی اش؛ 
تو راهش بردی؛
تو راهش نمایاندی...

پس؛
تو را به صفاتی می خوانم که بخشندگی ات را نه به یاد تو، که به خاطر خودم بیاورم!
به رحمانیتی که عالم را – حتّی عالم بدکاران- را پر کرده است؛
به کرمی که بی نیاز می کند؛
به «یا ارحم الرّاحمین»!
و آنگاه تو را
به آنانی می خوانم
که چون «من» نیستند!
بزرگند و محبوب تواند و چون اینگونه است، رویشان را زمین نمی زنی؛
حتّی با آنکه «من» از تو می خواهم؛ ولی به خاطر «او» می دهی.
می خوانم:
الهی!
به محمّد و آل محمّد(صلوات الله علیهم اجمعین)
در فرج مولایم تعجیل کن!
و می دانم
در این دعا
برای همه
بهترینها را خواسته ام.

و وقت رفتن، 
نمی گویم خداحافظ 
که هیچ زمانی، 
زمان وداع با تو نیست؛ 
بلکه می گویم: یا علی! 
تا از او برای همیشه با تو بودن مدد بگیرم...

[ ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:٢۳ ‎ب.ظ ] [ کانون اقامه نماز طه ] [ گواه () ]

مرحوم آیت الله بهجت، سخنان و سفارشات سودمندی داشتند که در اینجا برخی از آنها را می خوانیم.
· اگر کسی اهلیت داشته باشد یعنی طالب معرفت باشد و در طلب، جدیت و خلوص داشته باشد، به اذن الله در و دیوار معلمش می شوند؛ وگرنه سخن پیغمبر (صل الله علیه و آله) هم در او اثر نخواهد کرد، همانطور که در ابوجهل اثر نکرد. (1)

· خوب است انسان دعاها را به زبان (از طرف) همه ی اهل ایمان (زنده و مرده) بخواند و مضامین آنها را برای همه بخواهد. (2)

·هر عملی که به واسطه ی آن و از راه آن، حال ما مساعدتر است و توجه ما به خدا بیشتر است، باید به همان بیشتر بپردازیم (و آن را نسبت به باقی اعمال مستحب بیشتر انجام دهیم.) (3)
 
پی نوشت:
1.      در محضر آیت الله بهجت، ص 22.
2.      همان، ص 21.
3.      همان، ص 223.


[ ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:۱٩ ‎ب.ظ ] [ کانون اقامه نماز طه ] [ گواه () ]

آه، ای دلیل بزرگ منتظران زمین، ای مسافر آمدنی، ای موعود! بگو چند روز دیگر خورشید باید غروب کند؟

چند بار دیگر باید بر شانه های کوه، برف بنشیند؟ چند جمعه دیگر باید خاکستر شود تا تو بیایی و خورشید طلوع کند، تو بیایی و بهار شود، تو بیایی و دانه های انتظارمان به بار بنشیند.

دلم گرفته است.

 آسمان، حرف های نگفتنی اش را می بارد و من خیس این همه انتظار، بغض می کنم و چکه چکه فرو می ریزم.

تو باید بیایی.

می آیی؛ سوار بر اسبان تیزپا.

بر شانه هایت شانه به سرها می خوانند.

می آیی؛ گندمزار، خیره بر چشمانت قد می کشد.

دختران شالیزار، شکوه بهارت را عاشق می شوند. عشق، عشق، عشق؛ این تنها واژه ای است که جمعه های مه آلود انتظارت را تحمل پذیر می کند. 

ای عابر بزرگ! شانه های زخمی زمین، گام های مهربانت را می خواند و تو نیستی.

پنجه های خون آلودِ خورشید، شکوه لبخندهایت را می نوازد و تو نیستی.

گلوی مجروح رود، ترانه های آمدنت را می سراید و... نه! تو جایی پشت دیوارهمین زمین ایستاده ای و نمی آیی؛ شاید از این همه دیوار، دلت گرفته است و پای آمدن نداری!

آخر تو همزاد پنجره ای، همنفس دریچه های باز، همشانه باران، هم آغوش آسمان.

تو تنفس دیگر باره زمینی.

تو می آیی تا بدانیم که عدالت واژه نیست؛ یک باید است که حتماً اتفاق می افتد.

تا بدانیم که مهربانی، تاریخ مصرف ندارد. عشق، تاریخ مصرف ندارد.

تو می آیی تا تاریخ مصرف ظلم را باطل کنی. تا عشق را، مهربانی را، عدل را بین مردمان خاک آلود پایین شهر و مردمان شیک بالا شهر، مساوی قسمت کنی.

 من ایمان دارم که آن روز، این شهر منتظر، شکوه آمدنت را با سر خواهد دوید....


[ ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ کانون اقامه نماز طه ] [ گواه () ]
نقل خبر و مطلب از وبلاگ،‌ با درج نام وبلاگ کانون اقامه نماز "طه" بلامانع است
لینک دوستان
امکانات وب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

ایجاد خبرنامه ایمیلی